تقدیررا دیدم شبی
بیچاره بی تقصیر بود
تو خود دلیل رفتنی
قلب تو ازمن سیر بود
من جمله ها گفتم ولی
آرامشی پیدا نشد
مشت پشیمانی تو
یک لحظه از من وا نشد
نفرین بر این شهر سکوت
این کوچه های بی امید
آن شور و حال رفته و
آن عشق پاک ناپدید
می ترسم آخر گریه ها
بی تاب بی تابم کند
شمعی شوم در شعله ای
که سوز آن آبم کند
پیراهنت کز عطر آن
درگیر فکرت می شوم
بعد از نمازی پای آن
درگیر ذکرت می شوم
باید شبی پیدا شوی
باید تو را پیدا کنم
باید که با عشق تو در
این کوچه ها غوغا کنم
تقدیر را دیدم شبی
بیچاره بی تقصیر بود
دانستم اما لحظه ی
دانستن من دیر بود
باید شبی پیدا شوی
باید تو را پیدا کنم
باید که با عشق تو در
این کوچه ها غوغا کنم
این شعری است از این حقیر که سعی کردم در قالب وسبک و شبیه به شعر تقدیر خانم برزویی باشد و آن را تقدیم می کنم به طرفداران استاد شادمهر عقیلی. همیشه منتظر نظر های شما خوانندگان عزیز این وبلاگ هستم.